سوم آذر۶۵ بعد از سه ماه که جبهه بودم و اصلا خونه نیومده بودم برای دیدن پدر و مادرم یه مرخصی دو روزه گرفتم و آمدم دزفول.
خونه ما در منطقه ای بود که هر بار موشک میزد امکان نداشت یکی از موشکها تو محله ی ما نباشه.
فردای آنروز یعنی چهارم آذر حدود ساعت ۱۱ از خونه زدم بیرون تا دو نفر از دوستان و همسایگان رو ببینم.
رفتم سراغ دوست اول.
هر چه در زدم نبود.
برگشتم و نشستم روی پله خونه حاج سید هدایت الله فارغ (نبش خیابان آفرینش و مدرس)
یکی از رفقا از سمت مسجد سلمان فارسی(صنیعی) داشت می اومد.
تا منو دید سلام و احوالپرسی و همدیگه رو در آغوش گرفتیم.
ناگهان صدای مهیب بمباران و شلیک موشک هوا به زمین شروع شد.
هواپیما های دشمن در آسمون دزفول داشتن نقاطی رو بمباران میکردن.
تعدادشون زیاد بود.
هدف نیروهای لشکر عاشورا در محل کنونی پادگان شهد باکری و راه آهن اندیمشک(به دلیل سوار و پیاده شدن نیروها در قطار).
بمباران و موشک مدام ادامه داشت و صدای شلیک ضد هوایی و تیربار قطع نمیشد.
همینجور که داشتم آسمان رو نگاه میکردم از سمت خیابان روستا بطرف چهار راه شریعتی و آفرینش هواپیمایی داشت می یومد.
در نگاه اول گفتم میخواد بمباران کنه.
ولی دیدم اونقدر در ارتفاع پائین و آهسته حرکت می کنه که اگر بمبی بندازه خودش قبل از بمب سقوط می کنه.
شبیه به اتومبیلی که از داخل خیابانی رد بشه از بالای سرم گذشت.
اونقدر پائین بود که جُثه سوخوی ساخت شوروی و کلاه خلبانی با تَلق آبی مایل به بنفش خلبان هنوز هم که هنوزه فراموشم نشده.
چند دقیقه گذشت و هواپیمای دشمن بر فراز شهر چرخ میزد و مانور میداد.
به دوستم گفتم منو برسون بهداری سپاه دزفول ممکنه به کمک احتیاج داشته باشن(رسته خدمتی من بهداری لشکر بود).
هواپیمای بعثی هنوز هم در آسمان دزفول چرخ میزد.
رسیدم دم در بهداری سپاه .
بچه های بهداری تو حیاط جمع شده بودن و داشتن به آسمون و هواپیمای سوخو نگاه میکردن.
شاید باور نکنید اما هواپیم آنقدر پائین بود که یکی از بچه های سپاه (توی بهداری سپاه) کلت ۴۵ بکمرش بسته بود با کلت بطرف هواپیما نشانه میرفت.
در این بین دوست عزیزمان حاج منصور رئوفی اومد و گفت بچه ها همه سوار آمبولانس بشن بریم بیمارستان افشار .
ظاهرا لشکر عاشورا رو بمباران کرده و خیلی تلفات و زخمی داده.
فوری حرکت کردیم بطرف بیمارستان.
آقای نجات حاتمی که مسئول موتوری و آمبولانس های بهداری سپاه بود تا منو دید گفت بپر پشت اون آمبولانس دوتا مجروح داره برسونشون اهواز.
گفتم چرا اهواز؟ چرا نبرم پایگاه چهارم شکاری دزفول؟
گفت نه مجروحین و شهدای لشکر عاشورا زیادن، پایگاه وحدتی دزفول گنجایش نداره، پریدم پشت فرمون و گازش رو به سمت اهواز گرفتم.
جاده اهواز مثل حالا نبود.
جاده ای کم عرض که کامیون و تریلی زیاد ازش عبور میکرد.
دوتا مجروح آه و ناله میکردن و به زبان ترکی داشتن چیزهایی میگفتن که من متوجه نمیشدم.
از درب بیمارستان افشار تا درب بیمارستان گلستان ۵۵دقیقه طول کشید تا مجروحین رو رساندم و خیالم راحت شد.
وقتی امدادگرها داشتن این دوتا عزیز رو از تو آمبولانس می آوردن بیرون یکی از اونا که هر دوتا پاش مجروح بود و ترکش به شکمش خورده بود وقتی برانکاردش رسید روبروم با زبان ترکی و فارسی گفت : آقای راننده الهی بمیری.
اول نفهمیدم برای چی؟
بعداً یادم اومد از سرعتگیر درب بیمارستان تند رد شدم و این بنده خدا اذیت شده.
همینجا از اون برادر گرامی اگر این مطلب رو میخونه تقاضا دارم منو ببخشه.
راوی : حاج امیر ابراهیمیان(جانباز سرافراز اسلام)
بازنشر مطلب بدون ذکر منبع پایگاه 4 آذر دزفول و آدرس اینترنتی مجاز نمی باشد