خانم فریده صمصامی مادر دو شهید دزفولی 4 آذر از شهادت فرزندانش میگوید :
داییم بخاطر کارش ساکن اندیمشک بود .
ایام برگزاری عروسی پسرش بود که خانواده دایی به دلیل شرایط جنگی ترجیح داده بودند تا از بستگان درج یک دعوت کنند و عروسی شلوغ نباشد.
مادرم که به من و بچه هایم بسیار وابسته بود گفت: دا مو بی شُمون نمرووُم.(مادرجان من بدون شما نمیرم) .
محمدم فقط دوسال و نیم داشت و فروغم 5 سال ونیم.
بچه های خیلی شیرینی بودند و مادربزرگشون خیلی بهشون علاقه داشت.
هرچه اصرار کردم که : مادرجان ، آخه خانواده ی مرا که دعوت نکرده اند!
اما فایده نداشت، اصرارهای مکرر مادرم باعث شد برای عروسی پسر دایی همراهش به شهر اندیمشک برویم.
یادم هست، شب قبل از رفتن به اندیمشک خواب دیدم مرحوم آیت الله قاضی(ره) به همراه دایی ام برای شام مهمانم هستند.
در عالم رویا، وقتی سفره را پهن کردم آیت الله قاضی(ره) یک انگشترعقیق به من دادند.
دایی ام گفت: خانه ای که دلت می خواست را با دو اتاق در شهید آباد برایت خریده ام.
صبح 3 آذر هنگام رفتن به اندیمشک اصلا احساس خوبی نداشتم و پیوسته آن خواب جلوی چشمانم بود.
برای آنکه مادرم را نگران نکنم خواب را نصف و نیمه برایش تعریف کردم.
خوب یادم هست که قبل از سوار شدن به خودرو، فروغ کوچولو با دوست صمیمی اش "فاطی" بارها بارها خداحافظی کرد و به او گفت: فاطی من دارم می روم خداحافظ!
به اندیمشک رفتیم و مراسم عروسی را سپری کردیم اما به همان رسم قدیم ما به عنوان اعضای نزدیک خانواده داماد در منزلشان ماندیم.
فردای روز عروسی(چهارم آذر) درست ساعت 11.30یا کمی بیشتر بود هواپیماهای بعثی تا ساعت 1بعدازظهر بر سر مردم دزفول و اندیمشک بمب ریختند که منزل دایی من به دلیل نزدیک بودن به ایستگاه راه آهن مورد اصابت بمب قرار گرفت.
من به همراه فرزندانم به انباری منزل دایی که تشک در آن بود رفتیم تا اگر سقف فرو ریخت تشک ها محافظ ما باشند.
ترکشی بزرگ از یک بمب به درب خانه دایی نیز اصابت کرد.
خانواده ما آنروز 5 شهید داد.
خواهر داماد، عروس، دو فرزندان من(فروغ و محمد کوچولویم) و مادربزرگ داماد همگی شهید و 5 نفر دیگر از اعضای خانواده مجروح شدند.
هیچگاه از خاطرم نمیرود مظلومیت نو عروس خانواده را که لحظه اصابت ترکش به بدنش خطاب به دایی ام (پدر شوهرش) فقط آهی کشید و یک کلمه گفت : عمو!!
بعدها دایی با حزن و اندوه گفت: آنروز دلم خون شد که عروسم برای اولین و آخرین بار گفت عمو.
فروغ کوچولوی من طوری مورد اصابت قرار گرفت و شهید شد که تا شب به دنبال پیکرش و دستش بودند.
محمدم زیر آوار خفه شد.
پسر دیگرم زنده یود.
من زیر آوار بودم وقتی مردم برای کمک آمده بودند به هر تقلایی بود دستم را برای کمک تکان دادم.
ماه های آخر بارداریم بود و از ناحیه سر هم مجروح شده بودم.
مرا به بیمارستان که بردند در راهروها آنقدر مجروح و شهید بود که مردم از روی پیکرها باید رد می شدند.
بسیار صحنه های دلخراشی بود.
شهیدی را دیدم که سر نداشت و نصف شده بود.
نمیدانم چگونه از سختی لحظاتی بگویم که پیکر محمد شهیدم در بغل من بود و من فکر می کردم هنوز او زنده است .
گزارشگر و تنظیم کننده : فاطمه دقاق نژاد
پی نوشت:
دو شهید خردسال دزفولی 4 آذر ، شهیده فروغ عاملی و شهید محمد عاملی در گلزار شهید آباد قطعه دزفول 4 آرمیده اند.